شاید فهمید!!!
امروز توی یکی از وبلاگ های رزمی به اسم کیوکوشین نجف آباد، یه مطلبی خوندم که واقعا به دلم نشست و هرکاری کردم نتونستم از این مطلب به راحتی بگذرم چون .....
ولش کن بماند.
داستان این بود که:
روزی سگی نزد شیری آمد و گفت: با من کشتی بگیر، اما شیر نپذیرفت . سگ گفت : نزد تمام سگان خواهم گفت که شیر از نبرد با من می هراسد، شیر گفت سرزنش سگان را خوشتر دارم از اینکه شیران مرا شماتت کنند که با سگی کشتی گرفته ام .......
منبع داستان:http://kyokushinnajafabad.blogfa.com
((چون شیر درنده باش اما از کنار آهوی خسته به آرامی گذر کن))